اوضاع بدیست نازنین

:: اوضاع بدیست نازنین

میفرماد که:اخه من چرا اینقد بدم.چرا هی اذیتش میکنم. اینقد اذیتش کردم و به حرفش گوش ندادم از دستش دادم. 



میگم که:دوسش داری؟دوست داره؟
میفرماد که:آااارههههه خییلییییی همو میخوایم ..تقصیر خودم بود که نشد.
میگم که:خب..تو که دوسش داشتی شماره و آدرس خونتونو میدادی میومد خاسگاری رابطتون جدی و رسمی میشد.
میفرماد که:دادم،هم شماره دادم هم آدرس..اما باباش زنگ نزد.نمیدونم شاید مخالف بودن:(

میگم که:خب الان به نظرت چیکار میتونستی بکنی که نکردی..اون کم کاری کرده و نخواسته..
میفرماد:نه نههههههه نمیدونمممم اااه ولم کن:|



منم ولش میکنم.نه جدا این دختر چیکار باید میکرد که نکرد هان؟خب پسره الکی میکفته دوسش داره.اگه واقعا دوسش داشت و میخواستش که یه اقدام جدی خانوادگی میکردن:|

*.....................
..............................
............
.............................................
...........................................................
............................

اوضاع بدیست همانا

*قسم به کامنت ها که هیشکی به ماجرایی که تعریف کردم و به اوضاع دختری که شرح دادم توجه نکرد همه چسبیدن به پی نوشت ها فلذا خیلی شیک و مجلسی شش خط رو حذفیدیم.اگه فک کردین ما تحمل نظر مخالف رو داریم باید بگم هه


منبع : روزمرگی های یه جوجه پزشکاوضاع بدیست نازنین
برچسب ها : دوسش ,اوضاع ,میگم ,دادم ,میفرماد ,اوضاع بدیست

خوابم نمیبره میفهمین

:: خوابم نمیبره میفهمین

دیدی یه غلطی میکنی بعد هر غلطی میکنی نمیتونی اون غلطو جبران کنی؟!  

 

یه همچین غلطی کردم بعد خالا هر غلطی میکنم نمیتونم اون غلطو جبران کنم!!


هیشی دیه صبح تا شب میزنم تو سر خودم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد.


*خدایا منو از شر اون کرم دارایی که به هیچی اعتقاد ندارن و اتفاقا پشتشونم حسابی گرمه ..حفظ بدار
*ساعت بیولوژیک بدنم کی تنظیم میشه که بفهمه الان باید بخوابه الله اعلم:|

*امیرعلی با رای حدود دو برابری برتره

*فعلا عرضی ندارم.تماس فرت


منبع : روزمرگی های یه جوجه پزشکخوابم نمیبره میفهمین
برچسب ها : غلطی ,غلطو جبران ,غلطی میکنی

جهت اب‌ شدن یخم:دی

:: جهت اب‌ شدن یخم:دی

احساس میکردم خیلییییی وقته ننوشتم تاریخا رو نیگا کردم دیدم همش یه ماه نبودم:دی  


 بعد الان نوشتنم نمیاد،ینی درواقع غریبی میکنم یه همچین چیزی:دی

بعد لازم میدونم بگم میخامتون کلییییی...کامنتاتونو عشقه:) تاییدشون نمیکنم مال خود خود خودمن:)


در طول این مدت تنها چیزی که رخ داد و میخام ثبت شه اینه که:هفته پیش دوروز پشت‌سر هم دو استاد متفاوت نور لیزرو انداختن روم و نشاندارم کردن:دی روز اول به خاطر اینکه حرف میزدم و درس گوش نمیکردم روز دوم به خاطر اینکه خوابیده بودم :دی چیزی نمونده تا اخراج از کلاس:)))


هی خدا شوکرت :)


منبع : روزمرگی های یه جوجه پزشکجهت اب‌ شدن یخم:دی
برچسب ها : چیزی ,خاطر اینکه

الان مشخصه دلم گرفته یا باید مستقیم بگم:|

:: الان مشخصه دلم گرفته یا باید مستقیم بگم:|


دلم می  خواست در عصر دیگری دوستت می  داشتم،

در عصری مهربان  تر و شاعرانه  تر،

عصری که عطر کتاب،

 عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می  کرد!



دلم می  خواست تو را در عصر شمع دوست می  داشتم،

در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی

 و نامه  های نوشته  شده با پر

 و پیراهن های تافته رنگارنگ

نه در عصر دیسکو، ماشین های فِراری و شلوارهای جین!



دلم می  خواست تو را در عصر دیگری می  دیدم،

 عصری که در آن گنجشکان، پلیکان ها

و پریان دریایی حاکم بودند،

عصری که از آن نقاشان بود،

از آن موسیقی دان ها، عاشقان، شاعران، کودکان و دیوانگان!


دلم می  خواست تو با من بودی در عصری که بر گُل،شعر و بوریا و زن ستم نبود!


ولی افسوس ما دیر رسیدیم!

ما گل عشق را جستجو می  کنیم،...

در عصری که با عشق بیگانه است.

منبع : روزمرگی های یه جوجه پزشکالان مشخصه دلم گرفته یا باید مستقیم بگم:|
برچسب ها : عصری , خواست

خواستنیای دلم دست نیافتنی شده

:: خواستنیای دلم دست نیافتنی شده

یه وقتیم بود هرچی دلت میخواست زودی فراهم میشد.  




 حالا نمیدونم دلم عیب کرده،یا چیزی که میخوام مورد داره،یا مثلا فرصتای خواستنم تموم شده...

چی شده که ،میخوام ،اما نمیشه..

بعد این خواستنه یه داغی میشه رو دلت که بیا و ببین.



*راستی دوستان جان،رفیقم یه ناراحتی جسمی پیدا کرده!دعا لازمه...لطفا..



منبع : روزمرگی های یه جوجه پزشکخواستنیای دلم دست نیافتنی شده
برچسب ها :

دریات و‌ وریات

:: دریات و‌ وریات

دو‌ تا از دوستای دبیرستانم رو به واسطه گروهی که یکی از دوستان زده بعد حدود سه سال زیارت کردم.زیارت چتی البته:)  


 دقیقا هردوتاشون صوبتاشونو اینجوری پیش بردن:سلام گلم خوبی؟چه خبر چیکارا میکنی؟کجایی چی میخونی؟ازدواج کردی؟دوس پسر چی؟


حالا اون ازدواج هیچی ولی واقعا اینا نمیدونستن من اهل دوس پسر نیستم.بزنمشون دندوناشون بره تو شیمکشون:/

*قبل اومدن نتایج علوم پایه طی صوبتی که با مامان داشتم گفته بودم:ببین مامانم،من اگه قبول نشم ترک تحصیل میکنم ینی درواقع تحصیل منو ترک میکنه خب؟
فرموده بودن:خب؟
ادامه داده بودم که:خب به جمالت،به اهداف دیگه ای فک میکنم،اهداف والاتر:دی
ایشونم چشاشون برق زده بودو خنده عنایت فرموده بودن.
الان گیر دادن که فرزندم حالا که قبول شدی را نداره هردو هدفو با هم پیش ببری؟!
مامان فرخنده ای دارم :)

*ناهید پیام داده :سلام چطوری خوبی ازدواج نکردی؟
من o_0  نه والا چرا؟
هیچی همینجوری :) داداشم ارشدش تموم شد!
من محو شدم ..ینی درواقع دیسکانکت شدم.بعد یه ساعت که برگشتم یکم الو الو کرده بود و اینکه کحایی چی شدی کجا رفتی باشه بابا بیخیال چرا ناراحت میشی.

*یکی از دوستان پیام داده سلام خوبی پسرای پزشکی چجورین؟قابل اعتمادن؟
دوس داشتم بگم :خودت پرستاری میخونی تو همون بیمارستانا و همون فضایی .درجریانی که پزشکیا تو چه خال و هوایی ان!بعد مثلا کارشون با بدن ملته.بعد مثلا ممکنه تو رو با هر کدوم مریضای خانومش مقایسه کنه بعد مثلا...
ولی خب اینا رو نکفتم ،گفتم خوبم دارن بدم دارن..خودت ببین از کدوماشه.
که اونم کف خیییلیییی خوبه انصافا..
نه واقعا الان اگه من میگفتم قابل اعتماد نیستن این بیخیالش میشد؟!


*بعد یه سوالی که برام پیش اومده اینه که چرا همه صوبتای ما حول و حوش این موضوعات میگذره؟مثلا چرا یه بحث علمی نداریم هیشوخت!
*بعد الان چرا هیشکی نیس با من بیاد بریم قدم بزنیم که من از فرط بیکاری نیام این چرت و پرتا رو اینجا بنویسم.
حوصلم سررفته به واقع:/  مامان میگه نرو رو اعصابم پاشو سالاد درست کن!!!
نه واقعا من بلدم آخه؟نه واقعا دیگه؟!بعدشم تازشم اگه سالاد درست کنم که بیشتر حوصلم سر میره:/


منبع : روزمرگی های یه جوجه پزشکدریات و‌ وریات
برچسب ها : واقعا ,مثلا ,الان ,داده ,سلام ,سالاد درست ,داده سلام ,پیام داده

دریات و وریات ۲

:: دریات و وریات ۲

 شاعر میفرماید زخم دل من کار توعه...نمیشه که تورو از یاد ببرم..باز من‌و شب و این خونه..اشکای منه دیوونه

یه چیزی تو این مایه ها..گوش کنید..من تازه فهمیدم چقد emo band رو دوس میدارم.

بعد‌ کشفیدم که همه آهنگای گوشیم تو رنج دلم گرفته،دلم شکسته، در مواقعی عاشق شدم...هست.اهنگهای شادش بسیار انگشت شمارند.

*داشتم کتابامو مرتب میکردم دیدم سه تا کتاب گرفتم از کتابخونه یونی .بعد فک کردم کی اینارو گرفتم بعد یادم افتاد مهرماه بود.بعد اینا فقط بیست روزه امانت میدن و دو سه بارم‌فرصت تمدید داری بعد باید تحویل بدی.بعد ایییین‌هممه مدت دست من بوده.بعد الان موندم چه جوری باید ببرم تحویل بدم؟!

*اینقده خوشالم کتابای علوم پایه مو قراره بدم به دوستان..چن وقته هم کتاب میر مشتری داره هم سیب سبزا.بعد من نمیدونستم پاس میشم یا نه.بعد قرارم این بود که پاس شم بدم در راه خدا.البته فقط میر میشه در راه خدا :دی 

*یا حضرت فیل همین الان یادم افتاد نذر ختم قران داشتم برا امتحانام! اصن ینی یه وقتایی تحت فشارم یه نذرای سنگین میکنم بعد توش میمونم.

برای رفیقمم باید یه نذری بکنم ولی ایده ای به ذهنم نمیرسه!

*بعد الان اهنگای همون امو بنده داره پخش میشه من دارم نابود میشم.

*بعد الان احساس میکنم مزخرف گوییم خیلی داره زیاد میشه دیگه.

*گوش بدین اینو:

منبع : روزمرگی های یه جوجه پزشکدریات و وریات ۲
برچسب ها : الان ,میشه ,*بعد الان ,یادم افتاد

تمنایی برای نیندیشیدن

:: تمنایی برای نیندیشیدن


روشن است که خسته ام

زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند

از چه خسته ام، نمی دانم

دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید

زیرا خستگی همان است که هست

سوزش زخم همان است که هست

و آن را با سببش کاری نیست


آری خسته ام

و به نرمی لبخند می زنم

بر خستگی که فقط همین است

در تن آرزویی برای خواب

در روح تمنایی برای نیندیشیدن



*...............................................


منبع : روزمرگی های یه جوجه پزشکتمنایی برای نیندیشیدن
برچسب ها : خسته ,برای نیندیشیدن ,تمنایی برای